زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
سری غرق در خـون، گـلویی بریده بـمـیـرم سـر تـو چـه رنـجـی کـشیده لـبی سـرخ و پـرپـر، لـبی پـاره پاره چه مویی! پریشان، چه رنگی! پریده چه بـابـای خـوبی! ز عـالم سری تو کـسـی بـهـتـر از تـو، نـدیـده نــدیـده نگاهت چو خورشید، گرم است و گیرا کـه بـر شــام تــارِ، دلِ مـن دمــیــده رسیدی تو آخر، نه با پا، که با سر! غــم و شــادیام آه در هــم تــنــیــده رخ دخـــتــرت مــثـلِ مــاهِ گـرفــتـه قـد دخـتـرت چـون هــلالـی خـمـیـده فــدای ســرت زخــمهــای تــن مــن کـه اشـکـم بـرای تـو تـنـهـا چـکـیـده صــدایـم گــرفـتــه! دعــایـم گـرفـتـه نـفـسهـای مـن شـد، بــریـده بـریـده شده محـفـل ما، «پدر_دختری» باز کــنــار ســـرت دخــتــرت آرمــیــده |